در اوایل سالهای ۲۰۰۰، وارد کار پاکسازی میادین مین در ایران شدم؛ مینهایی که از جنگ با عراق باقی مانده بودند. عاشق کارم بودم. در مناطق مرزی ایران و عراق، جایی که هر قدم میتوانست آخرین قدم باشد، با دقت و اشتیاق زمین را از این قاتلان خاموش پاک میکردم.
در سال ۲۰۰۸، جای خالی آگاهرسانی درباره خطرات مین را در ایران احساس کردم. در کنار کار اجرایی، شروع به وبلاگنویسی و نوشتن مقاله کردم تا مردم عادی، بهویژه ساکنان مناطق مرزی، از خطرات مین آگاه شوند. وبلاگی به نام صلح سبز ساختم و آمار قربانیان انفجار مین را ثبت میکردم، همراه با دلایلی که باعث قربانی شدنشان شده بود. هر پست، فریادی بود برای نجات جان انسانهایی که در سایه بیتوجهی گرفتار میشدند.
سالها بعد، در سال ۲۰۱۲، به دلیل افشاگری درباره مناطقی که پاکسازی استاندارد در آنها انجام نشده بود، نیروهای امنیتی ایران مرا دستگیر کردند. اتهام؟ افشای اطلاعات نظامی. در سلولهای تنگ و تاریک زندان، ۹ ماه را در ترس و انزوا گذراندم؛ با بازجوییهایی که روح و جسمم را فرسود. با واسطههای بسیار و با وثیقهای سنگین، سرانجام آزاد شدم. اما آزادیام شکننده بود؛ سایه تهدید مرگ بر سرم بود. به محض رهایی، با خانوادهام از ایران گریختم و به ترکیه پناه بردم، با امیدی لرزان به آیندهای امن.
در ترکیه، سالها در بلاتکلیفی پناهندگی گرفتار بودم؛ منتظر انتقال به کشوری که بتوانم در آن نفس بکشم. اما رژیم ایران دست از سرم برنداشت. تهدیدهای فراسرزمینیشان مثل کابوسی مداوم دنبالم میکرد. در این سالهای پراضطراب، نوشتن پناهم شد. کتابهایی نوشتم: مین، قاتل خاموش ایرانیان، مین، کابوس کودکان مرزنشین، و رمان تا آخرین مین زمین.
سپس، کاملاً اتفاقی، با موضوع اعدامهای زندانیان سیاسی در دهه ۸۰ میلادی در زندانهای ایران روبهرو شدم. این جنایات مرا به خود کشید. شروع به نوشتن کردم و اولین رمانم در این باره، هنوز از اکالیپتوسهای یونسکو خون میچکد، متولد شد. [لینک]
زندان یونسکو، که در زمان شاه مرکز فرهنگی یونسکو در خوزستان بود، پس از انقلاب به زندانی مخوف تبدیل شد. درختان اکالیپتوس حیاطش شاهد تیرباران مخالفان سیاسی نظام نوپا بودند. بعدها، این درختان را قطع کردند تا نشانههای جنایت محو شود. اما من مصمم بودم حقیقت را فاش کنم، بهویژه وقتی فهمیدم مسئول اعدامهای آن زندان حالا به مقامات ارشد رژیم رسیده است. این موضوع مرا به خشم میآورد.
انتشار این رمان در انگلیس و پخش زیرزمینیاش در ایران، مرا در خطر بزرگی انداخت. در سال ۲۰۱۸، نیروهای امنیتی ایران، از جمله مقامات ارشد دهه ۶۰، دستور حذفم را دادند.
صبحی در مانیسا، برای پرداخت قبض برق از خانه خارج شدم. ماشینی سیاه نزدیک شد. زنی موبلوند با بهانه پرسیدن آدرس، مرا به سمت پنجره ماشین کشاند. ناگهان مرا به داخل پرت کردند. سرم بین صندلیها گیر کرده بود و پای مردی تنومند روی گردنم فشار میآورد. صدای لاستیکها و درد طاقتفرسا در گردنم مرا فلج کرده بود. مرد با لهجهای غریب درباره کتابم سؤال میکرد، اما نمیتوانستم جواب دهم. گاهی پایش را برمیداشت و لگدی به پهلویم میزد. زن موبلوند، که رئیس بود، اسلحه کشید و فریاد زد: «حرف بزن، وگرنه میکشمت!» خون در دهانم جمع شده بود. با صدایی شکسته گفتم: «من عیسیام.» اعتراف کردم که کتاب را نوشتهام.
آنها عصبانی بودند: چرا درباره اعدامها و مقامات ارشد نوشته بودم؟ چرا کارم را روی مین و قربانیانش متمرکز نکرده بودم؟ میخواستند مرا به ایران ببرند تا عبرت دیگران شوم. تلفنم را گرفتند، به گوگل درایو دسترسی پیدا کردند و تمام کتابهای نیمهتمام و مقالاتم را نابود کردند.
پس از سه روز کتک و شکنجه، وقتی ماشین آدمرباها به سمت مرز ایران میرفت، از غفلتشان استفاده کردم و خودم را از ماشین پرت کردم. [فارن پالیسی، تایم لندن]
دستم شکستگی ریزی داشت، پایم کاملاً شکسته بود، و گردنم به دلیل فشار پای آدمربا دچار شکستگی کوچکی شده بود. با پای شکسته، زیر بار درد و وحشت، کیلومترها لنگلنگان ادامه دادم تا از چنگ مرگ بگریزم.
دیگر مطالبم را روی گوگل درایو ذخیره نکردم و استفاده از گوگل داکس را به حداقل رساندم. حالا در نروژ، از ترس از دست رفتن نوشتههایم، همهچیز را روی هارد اکسترنال نگه میدارم، اما نبود ابزارهای امن برای انتشار ناشناس همچنان مرا آزار میدهد.
پلیس و نیروهای امنیتی ترکیه پس از رهاییام هشدار دادند که نه کتاب بنویسم و نه در برنامههای تلویزیونی مخالف رژیم ایران شرکت کنم. این سانسور دوگانه — تهدیدهای فراسرزمینی رژیم و محدودیتهای کشور میزبان — مرا در تنگنا قرار داد.
ماندن در ترکیه غیرممکن شد. با دلی پر از درد و چشمانی پر از اشک، خانوادهام را جا گذاشتم و با پای پیاده به اروپا گریختم؛ سفری پر از گرسنگی، سرما، و ناامیدی که روح و جسمم را تا مرز فروپاشی برد.
وقتی به نروژ رسیدم، پناهگاهی برای ادامه مبارزهام یافتم. تجربههایم را در رمان جایی برای رفتن نیست روایت کردم، که توسط انتشارات ۴۹ کتاب در سوئد به فارسی چاپ شد. [لینک] نسخه نروژی آن نیز بهزودی منتشر میشود.
رمان گلاره را هم در نروژ چاپ کردم. [لینک] حالا روی رمانی درباره کشتارهای دهه ۱۹۸۰ کردستان کار میکنم.
تهدیدها و جنایات نیروهای امنیتی ایران، که تا مقامات ارشد بالا رفتند، نهتنها مرا ساکت نکردند، بلکه انگیزهام را برای افشای حقیقت درباره سرکوب، بیعدالتی، و رنج انسانها تقویت کردند.